بازگشت ..... بعد از 2سال و اندی....   

سلام...!

آره من زنده ام هنوز...!

کی می دونه...!

شایدم خیال می کنم که زندم...!

شروع می کنم به نوشتن...!

میخوام بنویسم که شاید باور کنم زنده ام

فشار حسی
   بازگشت !!!!   

 

سلام دوستان گلم امیدوارم که تاخیر ۴ ماهه منو ببخشید

خبرهای زیادی دارم

اول اینکه من اومدم و ساکن استکهلم شدم

دوم اینکه دانشگاه قبول شدم

سوم اینکه حسابی مشغول شدم

و در اخر باید بگم من و هوشیار عزیز حدود ۱ ماه پیش ازدواج کردیم

امیدوارم باز هم فرصت کنم اینجا سر بزنم

فشار حسی
   زندگی جديد در سال جديد!   

سلام دوستان

مدتی نبودم ... دليلشم اسباب کشی بود .....

اميدوارم سال خوبی داشته باشين

من و رها هم به همراه هوشی عزيزم زندگی جديدی رو با هم اغاز کرديم

شاد باشين

فشار حسی
   upp och ner   

 

نميدونم چرا ولی اين روزا به قول سوئدی ها upp och ner هستم يعنی بالا پايين خودمم نميدونم چمه اما اينو ميدونم که دلتنگم خيلی

فشار حسی
   تقديم به عزيزترينم در زندگی هوشيار مهربونم   

دوست دارم

فشار حسی
   تشکر از دوستان   

 

 

دوستان عزيزم

نازی

هومن

پيشی

من باران فردا (گلسا)

لاوی

ارسلان

هيچ کس و همه کس

مهدی

عليرضا ماه نقره ای

کنتس

وباقی دوستانی که از روز اول اين وبلاگ منو همراهی کردن

از همتون ممنونم

 

فشار حسی
   فال حافظ   

 

 

مدتها بود که منتظرش بودم اما انگار نمیخواست مرا خوشحال کند ....

دیر کرده بود قرار بود یک ماه قبل از تولدم بیاید اما با گذشت یک ماه هم از روز تولدم باز هم خبری نبود ....

داشتم از نگرانی دیوانه میشدم ... بارها بارها با واسطه مان تماس گرفتم التماس کردم دعوا کردم فحش دادم تهدید کردم اما همه بی نتیجه بود او هم از دیر کردش متعجب بود !!!!

با هرکس که به نوعی با اطلاع بود صحبت میکردم همه تعجب میکردند و میگفتن که اولین بار است ...

از پریروز دیگر امیدم نا امید شد .... فهمیدم که تا قبل از تعطیلات کریسمس و سال نو نباید منتظر باشم ....

خسته شده بودم ... نگران .. نا امید ... حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم حتی رها و هوشیار رو

دیشب حدود ساعت ۴ صبح رفتم که بخوابم اما خوابم نبرد بعد از یکساعت کلنجار رفتن با خودم دوباره برگشتم پای نت .... الکی یه فال گرفتم این اومد ..........

((تقريبا همه كارها روبراه است

بعضي مشكلات جزئي بود كه بر طرف شد

بنابراين جايي براي نگراني نيست.

مي توان با خيالي آسوده در كنار خانواده

روزهاي شيريني را تجربه كرد. ))

 

خنده دار بود یا شاید هم گریه دار ........... حافظ هم مرا به سخره گرفته بود با عصبانیت کامپیوترم رو خاموش کردم و به تخت برگشتم

اما از خواب خبری نبود ...............

ساعت ۱۲ به صدای رها چشم باز کردم که میگفت نامه نامه

خدای من خودش بود ..... همونی که مدتها بود منتظرش بودم ........................... همون به قول هوشیار ستاره ...................

یاد فال شب قبل افتادم .... زیر لب زمزمه کردم حافظ دمت گرم

فشار حسی
   وقتی....   

وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم...

وقتي كه ديگر ، رفت ...
من به انتظار آمدنش نشستم...

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم ...

وقتي او تمام كرد ...
من شروع كردم ...

وقتي او تمام شد ...
من آغاز شدم...

و چه سخت است تنها متولد شدن .
مثل تنها زندگي كردن است ،
مثل تنها مردن



دلم واسه خودم تنگ شده ...............................

 

فشار حسی
   ما   
ما زندگي مي‌كنيم، روزي عاشق مي‌شويم، روز ديگري ازدواج مي‌كنيم و روزي مي‌ميريم و در ميان اين فاصله از تولد تا مرگ، تكرار مكرر رسم ديرينه آدميانيم، ما بي هيچ تفاوتي در روزهاي عاشقي‌مان عاشقيم و در روزهاي ... آدمهاي عادي شايد به غريزه عادت زندگي كردن را از پدران و مادرانشان مي‌آموزند
فشار حسی